لحظه
اما طرز لبان تو را باور كرده بود
كه نامراد اعظم تويي
و لبان ناباكره ي من
آنگاه كه از لبان تو جدا ماند ــ ماندم
مانده بوديم
بي بود و در صرف فعل خواستن
كه يقين لايعقل من بودم و
لبان خسته ي تو
سرد
آنگاه كه بود
آنگاه كه بودي!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 21:55  توسط پسرک
|
